|
| ||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
|
هفت خان اسفندیار از قسمت هایی هستش که خیلی دوست دارم تو شاهنامه امیدوارم خوشتون بیاد این مطالب رو از وبلاگ طرفه اینجا باز نشر کردم که البته به صورت خلاصه هست و داستان کاملش خیلی جذاب تره در این پست قصد دارم به شرح مختصری از یکی از زیباترین داستان های شاهنامه فردوسی بپردازم.لفظ "خان" در ترکیب هفت خان به معنای خانه و منزل است.اما "خوان" در اصل به معنای طبق های چوبی است که بر روی آن ظرف های غذا را قرار می دادند و عده ای آن را به معنای سفره هم می دانند. در زبان فارسی خان دیگری هم داریم که ریشه ترکی داشته و لقب رؤسای قبایل است.خانم نیز مؤنث خان و به معنای زن رئیس قبیله بوده است.بنابراین نوشتن این لفظ بصورت "هفت خوان" که بسیار رایج شده است ، اشتباه است. در شاهنامه فردوسی دو هفت خان وجود دارد.یکی هفت خان معروف رستم که شاید شناخته شده ترین داستان شاهنامه باشد و دیگری به نام دومین پهلوان بزرگ و مقدس شاهنامه یعنی اسفندیار است.مقدمه ی کار هر دو پهلوان یکی است: در جایی دور دست اتفاقی افتاده که پهلوان باید هر چه سریعتر به آنجا برسد.برای رسیدن به مقصد دو راه(در هفت خان اسفندیار سه راه) وجود دارد یکی امن و آسان اما طولانی و دیگری پر خطر اما نزدیک و بدیهی است که پهلوان راه پر خطر را برای سریع تر رسیدن انتخاب می کند.در هفت خان رستم ، اتفاق فوق العاده ، افتادن کی کاووس ، شهنشاه ایران و سرداران بزرگش در دام دیو سپید است که رستم باید آن ها را از این دام آزاد کند.اما در داستان اسفندیار ، حادثه به اسیری بردن خواهران اسفندیار است که ارجاسپ تورانی پس از حمله به ایران و کشتن لهراسپ آنان را با خود برده و در مقر نظامی خود یعنی " رویین دژ " زندانی کرده است.اسفندیار باید برود و رویین دژ را تصرف کند و سپس خواهران خود را آزاد کند تا نام خاندان گشتاسپ به ننگ آلوده نشود.و پاداشی که پادشاه برای این کار یه اسفندیار وعده داده است سپردن تخت و تاج پادشاهی به اوست.وعده ای که هیچ وقت به آن وفا نکرد! در هر دو هفت خان پهلوانان یک نفر را به عنوان راهنما همراه خود دارند.راهنمای رستم فردی به نام "اولاد" بوده که رستم به او وعده می دهد اگر با او همکاری کند و حیله گری نکند ، فرماندهی مازندران(محل گرفتاری کی کاووس ) را به او بدهد.اما چون رستم به اولاد اطمینان نداشته شب ها او را به درخت می بسته و روز او را باز می کرده. رستم در هفت خان تنهاست و فقط رخش با اوست اما اسفندیار سپاهی زبده از بهترین فرماندهان و سواران و موبدان و خردمندان و همچنین برادرش پشوتن را به همراه دارد.راهنمای اسفندیار مردی است به نام" گرگسار" .گرگسار پیش از این ، فرماندهی سپاه توران را به عهده داشته و یکی از پهلوانان نام آور توران بوده که اسفندیار او را با حیله جنگی اسیر کرده است.به همین دلیل گرگسار همواره سعی کرد که اسفندیار را از وقایع پیش آمده بترساند و در آخر هم کاری کرد که نزدیک بود اسفندیار و تمام سپاهیانش نابود شوند. هفت خان اسفندیار بسیار مرتب تر و منظم تر ، و خان های آن مشخص تر از هفت خان رستم است.هفت خان رستم در حقیقت هفت خان نیست.یک خان آن خود مقصد یعنی کشتن دیو سپید و رهایی کی کاووس و سرداران است.فاتح یکی دیگر از خان ها رخش است و نه رستم. اسفندیار پیش از حرکت به سمت رویین دژ گرگسار را طلب کرد: وزان پس بفرمـــود تا گرگســـــار شـــود داغ دل پیش اســفندیار بفرمــود تـا جـــام زریـــن چهــــار دمــادم ببسـتند بر گرگســـــــار ازان پس بدو گفت کای تیره بخت رسانم ترا من به تاج و به تخت گر ایدونک هرچت بپرسیم راست بگویی همه شهر ترکان تراست چــو پیــروز گردم ، سپارم تـــــرا به خورشـــید تــابــان برآرم تــرا نیازارم آنرا که پـیــــوند تـســـت هم آنرا که پیوند فرزند تســــت و گــــر هیچ گردی به گــرد دروغ نگــــیرد بر من دروغـــــت فروغ میانــت به خنـجر کنم بدو نیـــم دل انجمن گردد از تو به بیـــــم مطابق این اشعار اسفندیار به گرگسار می گوید: اگر هر چیزی که در این راه از تو می پرسم جز راست نگویی تو را به فرمانروایی آن سرزمین می گمارم و با فرزندان و پیوستگان تو هم کاری نخواهم داشت.اما اگر بخواهی دروغ بگویی چنان تو را خواهم کشت که مایه ی عبرت همگان شوی. گرگسار در پاسخ گفت که شهنشاه جز راست پاسخی نخواهد شنید(اما در عمل چنین نکرد). سپس اسفندیار از او می پرسد که رویین دژ کجاست و تا آنجا چند فرسنگ راه است و در آن چند نفر سپاه نگهداری می شود و خلاصه هر چه درباره ی این دژ می دانی بگو. چنیـــن داد پاسخ ورا گرگســـــــار که ای شیردل خسرو شهریــــار سه راهست ز ایدر بدان شارستان که ارجاسپ خواندش پیکارستان یکی در سه ماه و یکی در دو مــاه گر ایدون خورش تنگ باشد به راه گیـــا هســـت و آبشـخور چارپــای فرود آمــــدن را نیابی تو جــــــای سه دیگر به نزدیک یک هفتــه راه بهشتـــــم به رویین دژ آید سپــاه پر از شیر و گرگست و پر اژدهــــا که از چنگشــــان کس نیابد رهــا فریـــب زن جـــادو و گرگ و شیـــر فزونســـت از اژدهـــای دلیــــــــر... سپس گرگسار ادامه می دهد که رویین دژ ، دژی است که تا بحال کسی مانند آن را ندیده است و دست یافتن به آن غیر ممکن است.دژی است که سر به ابر کشیده و سپاهیان زیادی در آن سکونت دارند.در اطراف دژ رود آبی روان است که باید با کشتی از آن گذشت.در درون دژ ، هم کشتزار هست و هم درختان برومند و هم آسیا برای آرد کردن محصول.ساکنان دژ اگر صد سال در آن زندگی کنند از بیرون دژ محتاج چیزی نخواهند شد.سپس گرگسار به شرح خان اول می پردازد: نخستین به پیش تو آید دو گرگ نر و ماده هریک چو پیلی سترگ دو دندان به کــردار پیل ژیــــــان بر و کتـــف فربــــه و لاغر میـــان اسفندیار به برادر خود پشوتن فرمان می دهد که مراقب لشگر باش .خود پیش از سپاه خواهم رفت تا اگر بدی در راه است به من برسد و زیر دستان مصون مانند.آنگاه لباس جنگی می پوشد و به طرف محل گرگ ها به راه می افتد. گرگ ها با دیدن اسفندیار از دور به طرف او حمله ور شدند.اسفندیار کمان خود را به زه کرد و : بر اهریــمنان تیربـــاران گرفت به تندی کمان سواران گرفت ز پیکان پولاد گشتند سست نیامد یکی پیش او تن درست سپس با ضرب شمشیر گرگ ها که در اثر تیرباران اسفندیار زخمی شده بودند را از پای در می آورد.سپس تن و سلاح خود را شست و برای نیایش به ایزد روی آورد.وقت سپاه فرا رسیدند اسفندیار را در جایگاه نماز دیدند و از مشاهده ی بزرگی گرگ ها به شگفت آمدند و دعا کردند که دست و دل اسفندیار جاوید بماند.تنها کسی که از این فتح اندوهگین شد گرگسار بود.روز دیگر اسفندیار از گرگسار درباره ی خان دوم پرسید.گرگسار گفت: دگر منزلـت شيري آيد به جنـگ کـه با جـنـگ او برنتابد نهنـگ عـقاب دلاور بـــران راه شيــــر نـپرد و گر چــــند باشد دليـر اما اسفندیار از این خان نیز سرافراز بیرون می آید و مطابق معمول به نیایش می پردازد.بعد از گرگسار درباره ی خان سوم می پرسد: بدو گفت کای مرد بدبخت خوار که فردا چه پیش آورد روزگـــار؟ بدو گفت کای شاه برتر منـش ز تـــو دور بـــادا بــد بـدکنــــش چو آتش به پیـــــکار بشتافتی چـــنین بر بـلاهــــا گذر یــافتی ندانی که فردا چه آیدت پیش ببخشــای بر بخـــت بیدار خویش از ایدر چو فردا به منزل رسی یکی کار پیش است ازین یک بسی یکی اژدهـــــا پیشت آید دُژم که ماهـــی برآرد ز دریـــــا به دم همی آتش افروزد از کام اوی یکی کـــوه خـــاراست انـــدام اوی گرگسار هر جا فرصت پیدا می کرد از تهدید و ترساندن اسفندیار فروگذار نمی کرد.اما اسفندیار به سخنان او التفاتی نکرد و گفت فردا خواهی دید که اژدها نیز از شمشیر من رهایی نخواهد یافت.بعد فرمان داد تا گردونه ای چوبی بسازند و گرداگرد و روی آن تیغ شمشیر قرار دهند.بر روی آن نیز صندوقی نصب کردند که مردی می توانست درون آن قرار گیرد.دو اسب نیز به گردونه بستند.اسفندیار پیش از حرکت در صندوق قرار گرفت و اسب ها را حرکت داد و از درستی آن مطمئن شد.روز بعد خفتان جنگی پوشید و آماده شد: بياورد گردون(=گردونه) و صـندوق شير نـشـسـت اندرو شـهريار دلير دو اسـپ گرانـمايه بستـه بر اوي سوي اژدها تيز بـنـهاد روي ز دور اژدها بانـگ گردون شـنيد خراميدن اسـپ جـنـگي بديد ز جاي اندرآمد چو کوه سياه تو گفـتي کـه تاريک شد چرخ و ماه دو چشمش چو دو چشمه تابان ز خون هـمي آتـش آمد ز کامـش برون چو اسـفـنديار آن شگفـتي بديد بـه يزدان پـناهيد و دم درکـشيد هـمي جسـت اسپ از گزندش رها بـه دم درکـشيد اسـپ را اژدها فرو برد اسـپان و گردون بـه دم بـه صـندوق در ، گشت جنـگي دژم بـه کامـش چو تيغ اندرآمد بـماند چو درياي خون از دهان برفـشاند نـه بيرون توانـسـت کردن ز کام چو شمـشير بد تيغ و کامـش نيام ز گردون و آن تيغـها شد غـمي بـه زور اندر آورد لـخـتي کـمي برآمد ز صـندوق مرد دلير يکي تيز شمـشير در چـنـگ شير بـه شمشير مغزش همي کرد چاک هـمي دود زهرش برآمد ز خاک اسفندیار از این دود زهرآگین بی هوش شد.اما پشوتن در همان لحظه از راه رسید و شاهزاده را به کناری برد.اسفندیار پس از مدتی چشم باز کرد و به برادر گفت که طوری نیست و فقط در اثر دود زهرآگین بی هوش شده بودم.سپس برای شست و شو و نیایش بر سر آبی رفت. هفت خان اسفندیار قسمت دوم وپایانی اگر ماجرای فسمت اول را فراموش کرده اید یکبار دیگر نگاهی بیندازید.داستان به اینجا رسید که اسفندیار بر اژدها غلبه کرد اما از دود زهر اژدها بیهوش شد .سپس پشوتن برادرش در همان لحظه از راه رسید و شاهزاده را به کناری برد.اسفندیار پس از مدتی چشم باز کرد و به برادر گفت که طوری نیست و فقط در اثر دود زهرآگین بیهوش شده بودم.سپس برای شست و شو و نیایش بر سر آبی رفت.باز هم تنها کسی که از این پیروزی خوشحال نشد گرگسار بود. بفرمود تا داغ دل گرگسار بیامد نوان پیش اسفندیار می خسروانی سه جامش بداد بخندید و زان اژدها کرد یاد بدو گفت کای بد تن بیبها ببین این دم آهنج نر اژدها ازین پس به منزل چه پیش آیدم کجا رنج و تیمار بیش آیدم بدو گفت کای شاه پیروزگر همی یابی از اختر نیک بر تو فردا چو در منزل آیی فرود به پیشت زن جادو آرد درود که دیدست زین پیش لشکر بسی نکردست پیچان روان از کسی چو خواهد بیابان چو دریا کند به بالای خورشید پهنا کند ورا غول خوانند شاهان به نام به روز جوانی مرو پیش دام به پیروزی اژدها باز گرد نباید(= مبادا) که نام اندرآری به گرد به گفته گرگسار وقتی شب هنگام به منزل رسیدند زن جادوگر به آنان روی خواهد نمود.اما جواب اسفندیار همیشه یکی است و می خواهد با او روبرو شود.سپاه را در جایی متوقف می کند و بعد: سپه را همه بر پشوتن سپرد یکی جام زرین پر از می ببرد یکی ساخته نیز طنبور خواست همی رزم پیش آمدش سور خواست در هفت خان رستم نیز زن جادوگر وجود دارد و جالب اینکه در آنجا نیز رستم در انتظار زن جادوگر طنبور می نوازد و از رنج هایش می گوید.گویا از شرایط پهلوانی ابن بوده که پهلوان در موسیقی دستی داشته باشد و گاهی نغمه ای بسراید.به هر حال اسفندیار: یکی بیشهیی دید همچون بهشت تو گفتی سپهر اندرو لاله کشت ندید از درخت اندرو آفتاب به هر جای بر چشمهیی چون گلاب فرود آمد از بارگی(=اسب) چون سزید ز بیشه لب چشمهیی برگزید یکی جام زرین به کف برنهاد چو دانست کز می دلش گشت شاد همانگاه طنبور را برگرفت سراییدن و ناله اندر گرفت زن جادو وقتی آواز اسفندیار را شنید دانست که دلش هوای دلبری کرده .به همین سبب: زن جادو آواز اسفندیار چو بشنید شد چون گل اندر بهار چنین گفت کامد هژبری به دام ابا چامه و رود و پر کرده جام پر آژنگ رویی بی آیین و زشت بدان تیرگی جادویها نوشت بسان یکی ترک شد خوب روی چو دیبای چینی رخ از مشک موی بیامد به نزدیک اسفندیار نشست از بر سبزه و جویبار اما اسفندیار که روی او را دید آواز خود را بلند تر ساخت: چنین گفت کای دادگر یک خدای به کوه و بیابان تویی رهنمای بجستم هماکنون پری چهره یی به تن شهرهیی زو مرا بهره یی زن جادوگر هنگامی که مطمئن شد اسفندیار را به دام انداخته جلوتر آمد.اسفندیار نیز مسلح به سلاحی ضد جادو است.از روزگاران قدیم معتقد بودند که آهن جادو را باطل می کند.اسفندیار زنجیری را به بازوی خود بسته بود و هنگامی که زن جادو گر خواست اسفندیار را فرو گیرد: بینداخت زنجیر در گردنش بران سان که نیرو ببرد از تنش اما زن جادو خودش را تبدیل به شیری می کند و اسفندیار هم دست به شمشیر می شود و کارش را می سازد. خان پنجم جایگاه سیمرغ است.اسفندیار برای مبارزه با سیمرغ از همان گردونه که برای اژدها ساخته بود استفاده می کند .سیمرغ که صندوق و گردونه را دید قصد گرفتن آن را کرد: چو سیمرغ از دور صندوق دید پسش لشکر و نالهی بوق دید ز کوه اندر آمد چو ابری سیاه نه خورشید بد نیز روشن نه ماه بدان بد که گردون بگیرد به چنگ بران سان که نخجیر گیرد پلنگ بران تیغها زد دو پا و دو پر نماند ایچ سیمرغ را زیب و فر به چنگ و به منقار چندی تپید چو تنگ اندر آمد فرو آرمید چو دیدند سیمرغ را بچگان خروشان و خون از دو دیده چکان چنان بردمیدند ازان جایگاه که از سهمشان دیده گم کرد راه چو سیمرغ زان تیغها گشت سست به خوناب صندوق و گردون بشست ز صندوق بیرون شد اسفندیار بغریـــد با آلـــــــت کارزار اسفندیار پس از پیروزی بر سیمرغ گرگسار را فراخواند و درباره ی خان بعدی از او سوال کرد باز گرگسار او را ترساند و گفت: به بالای یک نیزه برف آیدت بدو روز شادی شگرف آیدت بمانی تو با لشکر نامدار به برف اندر ای فرخ اسفندیار از آن پس نیز بیابانی است تفته با ریگ های روان که در آن قطره ای آب نمی توان یافت و به هیچ جای آن گیاهی نمی روید. سرداران هنگامی که گفته ی گرگسار را شنیدند عزمشان سست شد و خواستند اسفندیار را باز دارند.اسفندیار وقتی حرف های آنان را شنید آنان را سرزنش کرد و گفت چه شد آن همه سوگند ها و عهد ها؟ اگر آرزوی بازگشتن دارید از همینجا بازگردید: از ایران نخواهم برین رزم کس پسر با برادر مرا یار بس جهاندار پیروز یار منست سر اختر اندر کنار منست هنگامی که ایرانیان سخنان اسفندیار را شنیدند شرمنده شدند و به او قول وفاداری دادند.چندی بعد تند بادی در دشت وزید .سه روز و سه شب در آن دشت برف بارید.اسفندیار هم به ستوه آمد و گفت بهتر است همگی به درگاه یزدان دعا کنیم. پشوتن و سرداران نیز دست به دعا بر می دارند و درآن لحظه بادی خوش می وزد و هوا معتدل می شود.گردان سه روز در آن هوای خوش به سر بردند.چون گرگسار گفته بود دچار بیابان بی آب و علف می شوند اسفندیار دستور داد هرکس صد اسب بار کش دارد 50 اسب را آب بر دارد و 50 اسب دیگر را سایر وسایل زندگی. وقتی به بیابان رسیدند اسفندیار به گرگسار پیغام فرستاد که تو به ما گفتی در این دشت هیچ آبی نیست ولی اکنون ما در آسمان مرغان آبی می بینیم؟ گرگسار گفت سرتاسر این دشت پر از چشمه های آب شور است و فقط جانوران و ددان از آن استفاده می کنند و آدمیان نمی توانند از آن بنوشد. چون پاسی از شب گذشت ناگهان صدای جرس از جلوی کاروان آمد.اسفندیار به سرعت خود را رساند و دید دریایی(رودخانه ای) ژرف پیش آمده است و نخستین شتر پیش آهنگ در تاریکی غرق شده است.گرگسار را احضار کرد و از او پرسید: چرا کردی ای بدتن از آب خاک سپه را همه کرده بودی هلاک چنین داد پاسخ که مرگ سپاه مرا روشناییست چون هور و ماه چه بینم همی از تو جز پایبند چه خواهم ترا جز بلا و گزند باز اسفندیار بدخواهی او را به چیزی نگرفت.گفت ای کم خرد آنچه تاکنون کردی گذشته است، من تو را فرمانروای رویین دژ خواهم کرد و پیوستگان تو را نخواهم آزرد.گرگسار نیز امیدوار شد.آنگاه اسفندیار به او گفت: درگاه این آب دریا از کجاست؟ گرگسار گفت با آهن نمی توان از این آب گذشت.اسفندیار فرمان داد تا گرگسا را رها کردند.او از آب گذشت سپس به دنبال او سپاهیان از آب گذشتند.آنگاه اسفندیار گرگسار را خواند و گفت: اگر من سرداران رویین دژ را به خون کسانی که از ایرانیان کشته اند به قتل آورم ،آیا تو از این کار شاد خواهی شد یا اندوهگین؟ دل گرگسار اندران تنگ شد روان و زبانش پر آژنگ شد بدو گفت تا چند گویی چنین که بر تو مبادا به داد آفرین همه اختر بد به جان تو باد بریده به خنجر میان تو باد به خاک اندر افگنده پر خون تنت زمین بستر و گرد پیراهنت ز گفتار او تیره شد نامدار برآشفت با تنگدل گرگسار یکی تیغ هندی بزد بر سرش ز تارک به دو نیم شد تا برش به دریا فگندش هماندر زمان خور ماهیان شد تن بدگمان داستان هفت خان در اینجا به پایان می رسد و اسفندیار پس از برآمدن از آب خود را در برابر رویین دژ می بیند.اما وارد شدن به دژ کار چندان ساده ای نبوده است.اسفندیار به لباس بازرگانان در می آید و به عنوان سوداگری(=تجارت) به دژ راه می یابد.این بخش از داستان کاملا شبیه قسمتی از داستان بیژن و منیژه است که رستم خود را به لباس بازرگانان در می آورد. در هر صورت آن داستانی است جدا و بسیار مفصل که به هفت خان اسفندیار مربوط نمیشود. آنچه خواندید حاصل زحمات استاد بزرگوار زنده یاد محمد جعفر محجوب بود که حقیر آن را خلاصه نویسی و بازگردانی کردم و تعدادی از ابیات شاهنامه را برآن اضافه کردم.امیدوارم که لذت برده باشید .
موضوعات مرتبط: اشعار و متون ادبی نویسنده: [ معين صدرخواني ] تاریخ:[ پنجشنبه 24 فروردین1391 ]
تحقيقات نشان مي دهد، احتمال بروز حمله قلبي، نياز به جراحي و يا مرگ در بيماران قلبي كه داراي شخصيت d هستند بيشتر است.
به گزارش سلامت نیوز،مريم حسيني در تحقيقات پايان نامه اي خود به بررسي نوع شخصيت بيماران قلبي پرداخت؛ نویسنده: [ ایرج کیانی ] تاریخ:[ یکشنبه 28 اسفند1390 ]
فلسفه ی چهارشنبه سوری براساس سروده هاى پيروز پارسى، حكيم فردوسى، سياوش فرزند كاووس شاه در هفت سالگى مادر را از دست مى دهد. پادشاه همسر ديگر را برمى گزيند، سودابه كه زنى زيبا و هوسباز بود عاشق سياوش مى شود: يكى روز كاووس كى با پسر/ نشسته كه سودابه آمد ز در زنـاگـاه روى سياوش بديد/ پرانديشه گشت و دلش بردميد زعشق رخ او قرارش نماند/ همه مهر اندر دل آتش نشاند سودابه در انديشه بود تا به گونه اى سياوش را به كاخ خويش بكشاند، دختر زيبا و جوان خود را بهانه حضور سياوش كرده و او را فرا خواند: كه بايد كه رنجه كنى پاى خويش/ نمائى مرا سرو بالاى خويش بياراسته خويش چون نوبهار / بگردش هم از ماهرويان هزار آنگاه كه سودابه سياوش را در كاخ خويش يافت به او گفت: هر آنكس كه از دور بيند ترا / شود بيهش و برگزيند ترا زمن هر چه خواهى، همه كام تو / بر آرم ، نپيچم سر از دام تو من اينك به پيش تو افتاده ام / تن و جان شيرين ترا داده ام سودابه پس از اين كه از مهر و عشق خود به سياوش مى گويد و همزمان به او نزديك مى شود. ناگاه او را در آغوش كشيده و مى بوسد سرش تنگ بگرفت و يك بوسه داد / همانا كه از شرم ناورد ياد رخان سياوش چو خون شد ز شرم / بياراست مژگان به خوناب گرم چنين گفت با دل كه از كار ديو / مرا دور داراد كيوان خديو نه من با پدر بى وفائى كنم / نه با اهرمن آشنائى كنم سياوش با خشم و اضطراب و دلهره به نامادرى خود گفت: سر بانوانى و هم مهترى / من ايدون گمانم كه تو مادرى سياوش خشمناك از جاى برخاسته و عزم خروج از كاخ سودابه را كرد. سودابه كه از برملا شدن واقعه بيم داشت داد و فرياد كرد و درست بسان افسانه يوسف و زليخا دامن پاره كرده و گناه را به سياوش متوجه كرد ... بارى سياوش به سودابه مى گويد كه پدر را آگاه خواهد كرد: از آن تخت برخاست با خشم و جنگ / بدو اندر آويخت سودابه چنگ بدو گفت من راز دل پيش تو / بگفتم نهانى بد انديش تو مرا خيره خواهى كه رسوا كنى؟ / به پيش خردمند رعنا كنى؟ بزد دست و جامه بدريد پاك / به ناخن دو رخ را همى كرد چاك برآمد خروش از شبستان اوى / فغانش زايوان برآمد بكوى در پى جار و جنجال سودابه، كيكاووس پادشاه ايران از جريان آگاه شده و از سياوش توضيح خواست سياوش به پدر گفت كه پاكدامن است و براى اثبات آن آماده است تا از تونل و راهرو آتش عبور كند. سياوش گفت اگر من گناهكار باشم در آتش خواهم سوخت و اگر پاكدامن باشم از آتش عبور خواهم كرد سياوش بيامد به پيش پدر / يكى خود و زرين نهاده به سر سياوش بدو گفت انده مدار / كزين سان بود گردش روزگار سياوش سپه را بدا نسان بتاخت / تو گفتى كه اسبش بر آتش بساخت زآتش برون آمد آزاد مرد / لبان پر ز خنده برخ همچو ورد چو بخشايش پاك يزدان بود / دم آتش و باد يكسان بود سواران لشكر برانگيختند / همه دشت پيشش درم ريختند سياوش به تندرستى و چاپكى و چالاكى به همراه اسب سياهش از آتش عبور كرد و تندرست بيرون آمد. ىکی شادمانى شد اندر جهان / ميان كهان و ميان مهان سياوش به پيش جهاندار پاك / بيامد بماليد رخ را به خاك كه از نفت آن كوه آتش پَِـرَست / همه كامه دشمنان كرد پست بدو گفت شاه، اى دلير جهان / كه پاكيزه تخمى و روشن روان چنانى كه از مادر پارسا / بزايد شود بر جهان پادشا سياوخش را تنگ در برگرفت / زكردار بد پوزش اندر گرفت مى آورد و رامشگران را بخواند / همه كام ها با سياوش براند سه روز اندر آن سور مى در كشيد / نبد بر در گنج بند و كليد! اين اتفاق و آزمايش عبور از آتش در بهرام شيد (سه شنبه) آخر سال روى داده بود و از چهارشنبه تا ناهيد شيد (جمعه يا آدينه) جشن ملى اعلام شد و در سراسر كشور پهناور ايران به فرمان كيكاووس سورچرانى و شادمانى برقرار شد و از آن پس به ياد عبور سرفرازانه سياوش از آتش همواره ايرانيان واپسين شبانه بهرام شيد (سه شنبه شب) را به ياد سياوش و پاكى او با پريدن از روى آتش جشن مى گيرند. سور به معناى ميهمانى و جشن مى باشد و اما چرا چهارشنبه سورى و چرا آتش برافروختن و چرا از روى آتش پريدن؟ براساس سروده هاى پيروز پارسى، حكيم فردوسى، سياوش فرزند كاووس شاه در هفت سالگى مادر را از دست مى دهد. پادشاه همسر ديگر را برمى گزيند، سودابه كه زنى زيبا و هوسباز بود عاشق سياوش مى شود: يكى روز كاووس كى با پسر نشسته كه سودابه آمد ز در زنـاگـاه روى سياوش بديد پرانديشه گشت و دلش بردميد زعشق رخ او قرارش نماند همه مهر اندر دل آتش نشاند سودابه در انديشه بود تا به گونه اى سياوش را به كاخ خويش بكشاند، دختر زيبا و جوان خود را بهانه حضور سياوش كرده و او را فرا خواند: ـ كه بايد كه رنجه كنى پاى خويش نمائى مرا سرو بالاى خويش بياراسته خويش چون نوبهار بگردش هم از ماهرويان هزار آنگاه كه سودابه سياوش را در كاخ خويش يافت به او گفت: ـ هر آنكس كه از دور بيند ترا شود بيهش و برگزيند ترا زمن هر چه خواهى، همه كام تو بر آرم ، نپيچم سر از دام تو من اينك به پيش تو افتاده ام تن و جان شيرين ترا داده ام سودابه پس از اين كه از مهر و عشق خود به سياوش مى گويد و همزمان به او نزديك مى شود. ناگاه او را در آغوش كشيده و مى بوسد سرش تنگ بگرفت و يك بوسه داد همانا كه از شرم ناورد ياد رخان سياوش چو خون شد ز شرم بياراست مژگان به خوناب گرم چنين گفت با دل كه از كار ديو مرا دور داراد كيوان خديو نه من با پدر بى وفائى كنم نه با اهرمن آشنائى كنم سياوش با خشم و اضطراب و دلهره به نامادرى خود گفت: ـ سر بانوانى و هم مهترى من ايدون گمانم كه تو مادرى سياوش خشمناك از جاى برخاسته و عزم خروج از كاخ سودابه را كرد. سودابه كه از برملا شدن واقعه بيم داشت داد و فرياد كرد و درست بسان افسانه يوسف و زليخا دامن پاره كرده و گناه را به سياوش متوجه كرد و چنانچه در نمايشنامه افسانه، افسانه ها نوشتيم، اكثر افسانه هاى سامى، افسانه هاى شاهنامه مى باشد كه رنگ روى سامى گرفته است و نيز در آئين اوستا نوشته ايم كه كتاب اوستا يك كتابخانه كتاب بوده است كه تاريخ شاهان ايران يكى از ۱۲۰ جلد كتاب، كتابخانه اوستا مى باشد و چگونگى به نظم آوردن آن را توسط فردوسى در زندگينامه پيروز پارسى، يعنى حكيم ابوالقاسم فردوسى شرح داده ام... بارى سياوش به سودابه مى گويد كه پدر را آگاه خواهد كرد: ـ از آن تخت برخاست با خشم و جنگ بدو اندر آويخت سودابه چنگ بدو گفت من راز دل پيش تو بگفتم نهانى بد انديش تو مرا خيره خواهى كه رسوا كنى؟ به پيش خردمند رعنا كنى بزد دست و جامه بدريد پاك به ناخن دو رخ را همى كرد چاك برآمد خروش از شبستان اوى فغانش زايوان برآمد بكوى در پى جار و جنجال سودابه، كيكاووس پادشاه ايران از جريان آگاه شده و از سياوش توضيح خواست سياوش به پدر گفت كه پاكدامن است و براى اثبات آن آماده است تا از تونل و راهرو آتش عبور كند. سياوش گفت اگر من گناهكار باشم در آتش خواهم سوخت و اگر پاكدامن باشم از آتش عبور خواهم كرد سراسر همه دشت بريان شدند سياوش بيامد به پيش پدر يكى خود و زرين نهاده به سر سخن گفتنش با پسر نرم بود سياوش بدو گفت انده مدار كزين سان بود گردش روزگار سرى پرز شرم و تباهى مراست سياوش سپه را بدا نسان بتاخت تو گفتى كه اسبش بر آتش بساخت زآتش برون آمد آزاد مرد لبان پر ز خنده برخ همچو ورد چو بخشايش پاك يزدان بود دم آتش و باد يكسان بود سواران لشكر برانگيختند همه دشت پيشش درم ريختند سياوش به تندرستى و چاپكى و چالاكى به همراه اسب سياهش از آتش عبور كرد و تندرست بيرون آمد. يكى شادمانى شد اندر جهان ميان كهان و ميان مهان سياوش به پيش جهاندار پاك بيامد بماليد رخ را به خاك كه از نفت آن كوه آتش پَِـرَست همه كامه دشمنان كرد پست uot;>بدو گفت شاه، اى دلير جهان كه پاكيزه تخمى و روشن روان چنانى كه از مادر پارسا بزايد شود بر جهان پادشا سياوخش را تنگ در برگرفت زكردار بد پوزش اندر گرفت مى آورد و رامشگران را بخواند همه كام ها با سياوش براند سه روز اندر آن سور مى در كشيد نبد بر در گنج بند و كليد! ـ اين اتفاق و آزمايش عبور از آتش در بهرام شيد (سه شنبه) آخر سال روى داده بود و از چهارشنبه تا ناهيد شيد (جمعه يا آدينه) جشن ملى اعلام شد و در سراسر كشور پهناور ايران به فرمان كيكاووس سورچرانى و شادمانى برقرار شد. و از آن پس به ياد عبور سرفرازانه سياوش از آتش همواره ايرانيان واپسين شبانه بهرام شيد (سه شنبه شب) را به ياد سياوش و پاكى او با پريدن از روى آتش جشن مى گيرند
موضوعات مرتبط: اشعار و متون ادبی نویسنده: [ معين صدرخواني ] تاریخ:[ شنبه 20 اسفند1390 ]
اولو تانری نین آدیلا
سلاملار آنا دیلی هر میللتین اساسی وارلیقلاریندان بیری اولاراق بشری جامعه لرین کیملیک (هویت) قورولوشون تملی (پایه سی) ساییلیر. آنادیل هر شخصین کیملیک، کولتور (فرهنگ) و شخصیتینده اؤنملی رولو (نقشی) اولاراق اؤیرنمگی هامییا گرکلی دیر. تام بونون اهمییتینه گؤره یونسکو تشکیلاتین طرفیندن 2 اسفند (21 فوریه) دونیا آنا دیلی گونو آدلاناراق دَیرلندیریلیب. هر ایل دونیا اؤلکه لرینده بوگون قوتلانیب و اونون اوچون مراسم لر کئچیریرلیر. بیلدیگینیز کیمی دیل هر شخصین کیملیک سندلریندن بیری دیر. کولتورون و کیملیگین قورونماسی و اونلارین یاشاتدیرماسی تام دیله باغلی دیر. منجه بو گون بیزیم کیمی نئچه دیللی و نئچه کولتورلو اؤلکه لره اؤنملی گون ساییلیر. منجه، بو گون بیرلشمیش میللتلر اؤرگوتو (سازمان ملل متحد) طرفیندن یالنیز نئچه دیللی اؤلکه لری دستکله مک (حیمایت) اوچون یارانیب. بوگون، نئچه دیللی اؤلکه لر آراسیندا داها آرتیق قوتلانیر آنجاق منجه بیزیم کی بیرآز فرقلی دیر! بیز ایران تورکلری بوگونو بیری بیریمیزه قوتلاییب و تبریک دئیه بیلریکمی؟! آنا دیلی گونون تبریک دئییم می؟ چون آنا دیلیمیزی یازیب اوخویانمیریق! بوگونو قوتلاییمی؟ چون اوشاقلاریمیز اونلارلا شعر- ترانه باشقا دیلده باجاراراق آنادیللرینده بیرجه ماهنی باجارمیرلار! بو گونو قوتلاییم می؟ چون آنا دیلیمیزده اوخول یوخدور! بوگونو تبریک دئییم می؟ چون آذربایجان میللتینین آنا دیلی تهلوکه ده دیر . . . طبیعی حاققیندان محروم قالانا، آنادیلینده یازیب اوخویانمایانا، نئجه آنا دیلی گونون تبریک دئییم ؟! بو آرادا هر كیمسه اؤز آنا دیلینه ده یییه (صاحب) چیخمالیدیر و اونا قوللوق ائتمه لیدیر.رحمتلیك اوستاد «شهریار» بو ایشده باشاریلی اولوب و عؤمروندن نئچه ایل كئچندن سونرا آنا دیلینه قوللوق ائتمه ییی دوشونوب و تورك دیلینه بؤیوك بیر قوللوقچو اولوبدور.چاغداش زاماندا شهریار،«حیدر بابایا سلام» اثرینی یازماقلا آذربایجان توركجه سینه یئنی بیر روح ایله جان وئریب و عئینی زاماندا اثری دونیا سئویه سینده ان دیرلی اثرلردن اولوبدور. بونلاری دئمكده بونو بیلدیرمه لیم كی هر كیمسه اؤز یئرینده و نووبه سینده آنا دیلینه سایغی و حورمت ساخلاییب اونو اوجا یئرلره یئتیره بیلر. اوشاغا توركجه آد قویوب اونا هر دیلدن اؤنجه اؤز آنا دیلینی اؤیرتمك ان كیچیك بیر ایش اولا بیلر و هر بیر تورك اینسانی ان آزی بو ایشی گؤره بیلر. بوتون دیللر «تانری»- دان بیزیم اوچون بؤیوك بیر پای و نعمت دیر و بو دیللری قوروماق(حفظ ائله مك) بوتون اینسانلارین گؤره ویدیر(وظیفه سیدیر) اومورام یاخین گلجکده بوگونو یوردداشلاریما تبریک دئیه بیلم! من بوتون آنا دیللرینه سایقی گؤسترن یوردداشلاریمین قارشیسیندا باش اییریم و گله جگین اومودو و اینانجیلا آنا دیلی گونون سیزه تبریک دئیه رم “دونیا آنا دیلی گونو (ديلي باغليلارا)قوتلو اولسون”
موضوعات مرتبط: عمومی نویسنده: [ مصطفی قدرتی ] تاریخ:[ سه شنبه 2 اسفند1390 ]
کدهای انتخاب واحد
* توجه توجه : برداشتن این واحد ربطی به ترم پیش ندارد و دوباره باید اخذ شود. در واقع تا ترم آخر این واحد ۳ بار باید اخذ شود.
توجه: بعد از اینکه همه واحدها را ثبت کردید تشخیص ۳ عملی را بردارید در غیر این صورت تداخل خواهد کرد.
دوستانی که علاقه مند به برداشتن واحد درسی فرهنگ و تمدن اسلام و ایران هستند تا حذف و اضافه صبر کنند چون الان اگر اخذ کنند جزو واحدها حساب خواهد شد.
موضوعات مرتبط: مسائل کلاس نویسنده: [ احسان هاشمي ] تاریخ:[ پنجشنبه 13 بهمن1390 ]
نویسنده: [ احسان هاشمي ] تاریخ:[ یکشنبه 9 بهمن1390 ]
به زودی کدهای انتخاب واحد و برنامه کلاسی و بخشها نیز گذاشته می شود. موضوعات مرتبط: مسائل کلاس نویسنده: [ احسان هاشمي ] تاریخ:[ یکشنبه 9 بهمن1390 ]
انتخاب واحد : يکشنبه 20/6/1390 لغايت 25/6/1390
* دوستانی که پایان نامه خودشون رو می خواهند به ثبت برسانند می توانند این واحد را بردارند، اجباری نیست.
مشکل جراحی ۳ نظری و اندو ۳ عملی حل شده
دوستان انتخاب واحد هیچ مشکلی نداره، اگه به مشکلی برخوردید اطلاع بدید
دوستان ترجیحا از Internet Explorer موقع انتخاب واحد استفاده کنید، ظاهرا یک عده از دوستان که از Browser های دیگه مثل Fire Fox استفاده می کردند به مشکل برخوردند موضوعات مرتبط: مسائل کلاس نویسنده: [ احسان هاشمي ] تاریخ:[ شنبه 19 شهریور1390 ]
برنامه های نهایی
برنامه دروس عملی
توجه : جراحی به صورت تمام چرخه است.
برنامه دروس نظری
تنها تغییر، تغییر زمان تشخیص ۳ نظری است که از شنبه به دوشنبه جا به جا شده
موضوعات مرتبط: مسائل کلاس نویسنده: [ احسان هاشمي ] تاریخ:[ چهارشنبه 2 شهریور1390 ]
تقويم دانشگاهي نيمسال اوّل 91-1390
موضوعات مرتبط: مسائل کلاس نویسنده: [ احسان هاشمي ] تاریخ:[ شنبه 22 مرداد1390 ]
|
||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||